|
ترم آخر دوره لیسانس امتحان نقد ادبی، داشتم که خیلی سخت بود. یکی از دوستانم گفت: «چرا تو با هم کلاسی ها قاطی نمی شی؟ یکی دو نفر می خونن یه جوری به بقیه می رسونن چیه می شینی چرت می زنی و درس می خونی؟ خلاصه این قدر تو گوش من خواند و خواند تا مرا راضی کرد که فردا با بچه ها وارد بازی تقلب بشوم. استاد گفته بود برای امتحان یک قطعه ادبی یا شعر را میدهد و ما باید تشخیص دهیم به کدام یک از مکاتب ادبی مربوط است؟ کلاسیک با رمانتیک (با دلیل ۵ نمره) و مقاله ای در مورد آن متن. دوستم گفت قرار است آقای ابوالحسنی متن را بخواند و اگر تشخیص داد رمانتیک است خودکار قرمزی را به زمین بیندازد. به کلاسیک است و خودکاری به زمین نمی افتد. چون در مکتب ادبی رمانتیک از احساسات عاشقانه، گل قرمز و لب لعل معشوقه و.... سخن گفته می شود خودکار قرمز به نشانه مکتب رمانتیک انتخاب شده بود. من تمام مطالب مربوط به دو مکتب ادبی را به دقت خواندم اما چون آقای ابوالحسنی بسیار در درس خواندن دقیق بود. مطمئن بودم اشتباه نمی کند. پس از جانب تشخیص متن ادبی خیالم راحت بود. صبح روز امتحان همه در کلاس حاضر بودیم ابوالحسنی روی یکی از صندلی های ردیف اول نشست استاد برگه ها را داد. من عادت داشتم خیلی سریع جواب بدهم و همیشه اولین کسی بودم که از سر جلسه بلند میشدم هر چه خودم را مشغول نشان دادم، برگه را زیر برو کردم و منتظر ماندم از به زمین افتادن خودکار قرمز خبری نشد که نشد کلماتی در شعر دیدم که مرا مطمئن کرد نشانه های شعر رمانتیک اند، اما تصمیم گرفته بودم هر چه بچه ها نوشتند، من هم همان را بنویسم بادا باد! نوشتم شعر مربوط به مکتب کلاسیک است و یک مقاله در توجیه نظر خودم نوشتم اگر چه به نظرم در شعر اثری از نشانه های کلاسیک نبود اما سعی کردم دلایلی را شاهد بیاورم طبق معمول بلند شدم برگه ام را دادم و پشت در کلاس منتظر ماندم تا بقیه هم کلاسی ها بلند شوند. وقتی دوستم از کلاس بیرون آمد. بدون این که از من سوالی بپرسد، گفته تو چرا این قدر زود بلند شدی؟ گفت: تو پا شدی و بعد از چند دقیقه ابوالحسنی خودکار قرمز را به زمین انداخت! گفتم چی شده مگه؟ گفتم: «آخه من هر چی منتظر موندم... گفت: «بیچاره فرصت میخواست شعر رو بخونه تو مهلت دادی؟! دیگه حتی یک لحظه هم نتوانستم پیش دوستم بمانم سریع به حیاط دانشگاه رفتم. با خودم گفتم دیگه حتماً این درس را می افتم. چون هر چه توضیح داده بودم همه به دلیل تشخیص اشتباه اول، اشتباه می شد و هیچ نمره ای به من تعلق نمی گرفت. از فکر این که چه طور به خاطر تنها یک درس ترم بعد به شهر محل تحصیلم بیایم و چه طور به خانواده ام بگویم، از خودم متنفر بودم. تا چند روز بعد که به خاطر امتحان دیگری به دانشکده رفتم، ماتم زده بودم. آن روز گفتند. استاد نمره های نقد ادبی را اعلام کرده است. بالاترین نمره ۱۴ بود که من و یک نفر دیگر گرفته بودیم بدون درنگ به اتاق استاد رفتم و گفتم: استاد من اشتباه نوشته بودم. گفت: همین که توانسته بودی ایده ات را به زیبایی توجیه کنی اگرچه اشتباه بود، برایم جالب بود. من به قدرت ذهنی تو نمره دادم دبیر زبان انگلیسی شیراز
|